
بعد از ظهر قرار شد بریم خونه ی بابابزرگم قرار بود ببینمش...
وقتی در خونه ی بابابزرگم رو باز کردم کسی تو خونه نبود جز اون و بچه های فامیل بهش گفتم وقتی چشمم بهش افتاد گفتم سلام(چقدر دلم براش تنگ شده بود)،اونم گفت سلام الکم منم گفتم چطوری داداش من؟ بعد هم گفت مرسی جایی نشستم که پشتم بهش باشه و نبینمش بعضی موقع ها که نگاهش میکردم سرش تو گوشیش بود و حتما هم با عشقش حرف میزد چون با لبخند زل زده بود به گوشیش خدای من چقدر گفتن کلمه ی عشقش برام سخته
یه ساعتی که گذشت اومد نشست کنار بچه هایی که کنار من داشتن بازی میکردن تقریبا رو به روی من منم بدون اینکه نگاهش کنم رفتم ی جای دیگه نشستم چند بار یه حرفایی گفت که من دلم میخواست جواب بدم چون بگی نگی به من ربط داشت ولی من چیزی نگفتم حتی وقتی با بچه ها رفتن تو اتاق من به هر بچه ای که میگفتم در و ببند اون به همون بچه میگفت نبند
اخرشم بعد چند دقیقه خودم حرف رفتن و پیش کشیدم و از اونجا رفتیم...
امروز.......ما را در سایت امروز.... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 130